تبليغاتX
عشق من
 

عشق من

 
 

 
 

من 25 ساله و همسرم 29 ساله ...3 سال ازدواج کردیم و یک ساله دور از وطن برای خودمون زندگی میکنیم و درس میخونیم و من سعی میکنم از خاطراتمون بگم تا یادمون نره چه روزای قشنگی در کنار هم داریم

 

 

پیوند ها

عاشقانه های من و عسلیم(طنین جون)

گاهی خوشی گاهی غم(پرنیان جون)

دفترچه خاطرات (مامان نازگل جون)

زندگی مشترک ما (خانم خونه )

انسان(از هندوستان تا کانادا )

خونه مهربونی ها(سارا جون )

از همه جا...ما..(سارا سارا)

روزانه های من (مریم جون )

خاطرات ما (مریسام جون)

یاداشتهای من(ندا جون)

خانه من(الیس جون )

یوکابد (بهناز جون)

سفرنامه

دخملی

نیاز (تبسم جون)

زندگی من(مری جون)

خانه سبز ما(رها جون )

کلبه سفید (مونس جون )

یک جای دنج (خانوم خونه )

روزهای زندگی من(ملودی جون)

فست فود خاطرات (سمیر جون )

ღ♥ღ مثل لیمو ، تلخ و شیرین ღ♥ღ

روزهای خوب بارونی (بهناز جون و آقا )

روزهاي شيرين من و همسري (الهه جون)

آشیانه عشق من و اقای همسر (عسل بانو)

 

مطالب اخير

سالگرد ازدواج

بعدا نوشتم ....

چند تا عکس

88/8/8

پاییز

خرید ....+بعدا نوشتم ...

روزانه

...سرم شلوغه؟؟؟

امتحان

از شنبه تا ...

 
 

پیوند های روزانه

افزودن عکس

اسمایلی قشنگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

سالگرد ازدواج

سومین سالگرد ازدواجمون مبارک باشه عزیزم

دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

 

بعدا نوشتم ....

تو که میدونی چشم امیدم به تویه پس چرا ؟؟؟؟

دلم گرفته ...بغض خفم کرده ...


ممنون از همه دوستای خوبم که نگران شدن ....نمیدونم چم شده دائم به چیزای کوچولو گیر میدم و خودمو اذیت میکنم ..اون روزم با آقای همسر بحثم شد سر اینکه ساعت ۲ بود من رفتم یه دوش گرفتم و میخواستم برم اداره پست که تا ساعت ۳ باز بود آقای همسرم گفت که دیگه من نمیرسم به پست ..نمیخواد برم خودش میبره و زود میاد که به من برخورد و شد شروع قصه (که بالاخره هم نبردیم ) ..منم انقدر گریه کردم که چشمام شده بو داصلا همین جوری سرازیر میشد اشکام ...بعدشم برای این که آروم بشم رفتم اطراف خونه یه دوری زدم و برگشتم هوا هم سرد بود منم یه کم سر در گرفتم ...اومدم خونه حالا شام هم دعوت بودیم هر چی اقای همسر گفت نریم من گفتم نمیشه ...یه کم بهتر شده بودم آرایش کردم رفتیم ....من اصلا حالم خوب نبود بعد شام دیگه بدتر شدم خیلی هم شلوغ بود و شدت سر دردم بیشتر شده بود فشارم امده بود پایین و  حالت تهوع (ببخشید ها)  داشتم یه ساعتی گذشت دیدم دیگه نمیشه رفتم بیرون یه هوایی بخورم برگشتم رو پله ها نشتم دیگه نمیتونستم راه برم که دیگه دوستم فهمید ..رفت روی تخت دراز کشیدم واسم آب و قند اوردن بازم نشد ...تا اینکه بالاخره معدم خالی شد یه مقداری بهتر شدم دیگه ما ساعت ۱۱ بود برگشتیم خونه هنوز همه اونجا بودن ..من یه راست رفتم تو تخت و تا فرداش ساعت ۱۲ خواب بودم اصلا هیچی نفهمیدم ....اینم از من هم حال خودم بد شد و هم بقیه دوستامون که منم با اون حال دیدن ...شب همو رو خراب کردم ...و آخر هفته خودمونو ..البته اقای همسر هم بی تقصیر نبود ..البته اونم حق داره ترم آخرشه کلی درس و کار داره منم میرم رو اعصابش .....الان خیلی بهترم ..سر دردم تازه خوب شده ...بعد دو روز ؟؟؟ الان هم میخوام برم پست(۲ شنبه ) 

شنبه شانزدهم آبان 1388 |

 

چند تا عکس

  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای ..دارم دیوانه میشم از دست درس هام ...مامان ..سخت هستن .....

اخر هفته خونه بودیم ...البته جمعه شب خونه یکی از دوستامون مهمون بودیم ....و همون روز من یه گردشی هم توی یه مرکز خرید داشتم که یه دامن خریدم ..آخه ۲ هفته دیگه یکی از دوستامون سالگرد ازدواج قراره بگیره و من دارم لباس اماده میکنم ....

شنبه خیلی روز بدی بوغد برای من ....اقای شوهر هم خونه بود و مشغول درس خوندن ...منم مشغول درسهام بودم دیگه خیلی کم اوردم و بد اخلاق شده بودم ..برای نهار هم هیچی نپختم ....منتظر یه حرف کوچولو که بزنم زیر گریه ....که بالاخره شد .....دیگه ساعت ۷ بود که گفتم بریم یه چیزایی برای خونه بخریم که فردا تعطیله ....۱ ساعتی رفتیم بیرون یه کمی هوا خوردم بهتر شدم ....شب ها*لوین هم بود که بچه ها بیرون بودن برای جمع کردن شکلات .....

۱ شنبه تا ظهر خواب بودیم ....بیدار شدم صبحونه خوردم که یکی از دوستام تماس گرفت که با هم بریم دور دریاچه بغل خونمون یه قدمی بزنیم ...و این شد که من از خونه امدم بیرون و اقای همسر هم به ما پیوست و چند تا عکس هم گرفتم که چند تا شو میزارم.....۳ تای اول مربوط به اون کلبه ای میشه که چند وقت پیش با دوستامون رفتیم اخر هفته و خیلی هم خوش گذشت ....بعدی ها هم برای دیروزه ...کنار خونمون ..خیلی زود برگ درخت ها ریخت و .....

امروز هم که دانشگاه بودم مشغول درس ....

یه سوال ؟؟؟من چطوری میتونم عکس بزارم که عکس اینطوری رو صفحه نباشه و اسم داشته باشه برای نمایش ؟؟؟؟ممنون پیشاپیش...

کلبه ای که 2 ماه پیش با دوستامون رفته بودیم اخر هفته

 

اطراف کلبه (گل نیلوفر)

 

گل نیلوفر آبی

 

پاییز ...کنار خونمون

 

دریاچه کنار خونه

 

دریاچه و درخت

دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

 

88/8/8

        میلاد حضرت رضا (ع) رو به همه دوستان تبریک میگم

 

 

پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

 

پاییز

سلام به همه ..خوبین ؟؟؟

این چند روز ما کاملا به مهمون بازی گذشت ....امشب بعد از چند شب تنها هستیم ...

از دانشگاه الان اومدم و شام پختم و اقای همسر هم خوابیده ..اخه دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم و امروزم رفته سر کار و از اونجا هم دانشگاه ..خسته شده دیگه ....بیدارشه شام بخوریم ...

جمعه مهمون داشتم ..همون دختر هایی که تازه از ایر*ان آمدن ...قول داده بودم آش واسشون بپزم ...شنبه هم که خونه دوستمون دعوت بودیم برای شام ....1 شنبه هم خونه بودیم  و میخواستیم بریم بیرون که یه چند تا عکس بگیریم از پاییز و برگ ریزان که بره از تنبلی(این عکی دوستم انداخته ) ..شبم یکی از دوستامون برای شب نشینی که تا اخر شب بودن ....

دو شنبه صبح با آقای همسر رفتیم اداره پلیس تا ویزامون رو که تمدید شده بگیرم ..که گفتن برین 4 شنبه بیاین ....بعد منو ریوند دانشگاه و خودش رفت شرکت ..منم تا ساعت 6 دانشگاه بودم و اقای همسر امد دنبالم امدیم خونه ....

دیگه یکی از پسرهایی که امده تازه حالش بد بود دانشگاه دیدمش ...به اقای همسر گفتم که حالش بد بوده یه تماس بگیر بگو من شام میپزم بیاد اینجا که اقای همسر گفت فلانی رو هم بگم ..دیگه من تازه ساعت 6 .چی بپزم ...یه قیمه گذاشتم و سوپ و دوستامون که امدن غذا اماده بود ....دیگه تا ساعت 12:30 بودن ورفتن ..ما خوابیدیم ..امروزم که من کلاس داشتم و هنوز خستگی این چند روز تو تنمونه ....دیگه فکر کنم باید تعطیل کنیم مهمون بازی رو و به درسهامون برسیم ولی قول نمیدم ....

الان هم برن یه جزوه از دوستم گرفتم که جزوه خودمو تکمیل کنم بنویسم ....

اینم یه عکس ار پاییز اینحا ...من خیلی دوست دارم ....

 

  

سه شنبه پنجم آبان 1388 |

 

خرید ....+بعدا نوشتم ...

سلام به همه دوستان خوبم ....خوبید؟؟؟

دیروز بالاخره تکلیفم رو انجام دادم و فرستادم ....راحت شدم ....

وبعد از ظهرم رفتیم گوشت گوسفند حراج زده بودن و من ۳ تا رون خریدم و دادم خرد کردن که برای یه مدت گوشت داشته باشیم ...هنوز جا به جا نکردمشون 

دیگه  بعدش رفتم خونه دوستم که کامپیوترش یه کم مشکل داشت یه نگاهی کنم که ۱ ساعتی شد و بیچاره آقای همسر بیرون منتظر من ...هر کاری هم کردیم نیومد داخل ..آخه همسر دوستم خونه نبود ...

آمدم تو ماشین که میگه یکی  دیگه از دوستامون تماس گرفته که بریم خونشون ...دیگه رفتیم اونجا که دیدیم ماشینشونو عوض کردن و برای همین با آقای همسر رفتن یه دوری بزنن که از مک دونالد بستنی هم گرفته بودن و برگشتن برای شیرینی ماشین نو ....تا ۱۲:۳۰ اونجا بودیم و ....امدیم خوابیدیم تا ساعت ۱۱:۳۰ امروز ....

بیدار شدیم یه املت برای صبحانه درست کردم ..خوردیم بعدشم رفتیم خرید ....که برای مهمونی خانم آنه که امروز دعوتم یه چیزایی بخرم ...دیگه دیدیم دارن یه ماساژور تبلیغ میکنن که نصف قیمت شده بود(حدود ۱۲۰ تومن ) ...منم نشتم یه امتحانی کنم ..خوشم امد و خریدیم ..۲ سال هم گارانتی داره ..البته بگم به فکر خریدش بودم ..اخه یه نقطه ای تو شونم درد میکنه که باید از ماساژور استفاده کنم ....

یه بلوزم برای خودم خریدم برای امشب و برگشتیم خونه که اماده شم ....

اقایون هم که چشم خانم ها رو دور دیدن و دیدن که ما مهمونی دعئت شدیم برای خودشون برنامه چنجه خودن ریختن و قراره یه جا جمع شد برای کباب و بعدشم بازی ....دیگه بی جنبه هستن دیگه ...نمیتونن ببینن که به خانم ها خوش میگذره ....

دیگه برم که خیلی دیر شده .....بعدا بقیشو تعریف میکنم که چی شد ؟؟؟


گفته بودم بقیشو بعدا میگم ....اصلا تا الام وقت نداشتم ببخشید

اون شب رفتیم ....همه خانم ها و دختر ها جمع شدیم .. خونشم خیلی خوشگل و با سلیقه بود...و بزن و برقص ....تا ساعت  ۸ ...بعدا نوبت شام شد ..که شامل : پیراشکی /کشک بادمجون /قرمه سبزی /قلیه ماهی / ژیگو ....همراه سالاد و ...سرو شد ....خیلی خوب بود ...و بعد هم مت تا ساعت ۱۱ بودیم .. کادو هم یه کارت خرید گرفتیم برای دوستمون که خودش هر چی دوست داشت بره خرید ....و از انجایی که اقای همسر هم مهمان بودن ..منم همراه ۲ تا دیگه از دوستام که اونهام شوهرهاشون همون جا مهمون بودم ..رفتیم و به همسران گرامی پیوستیم ...تا ۱:۳۰ بودیم و برگشتیم منزل .....

دیگه منم اون شب یه سر درد عجیب داشتم که با خوردن ۲ دونه قرص خوب شد و کلا در کل مهمانی حالم خوب نبود ....

۱ شنبه هم خونه بودیم و ....و از اون روز هم که من درگیر دانشگاه ....

امروز دانشگاه  اینتر نشنال دی بود و  دانشجو ها از  همه کشورها غذا درست کرده بودن و کشورشونو معرفی می کردن که از ایران غرفه ای وجود نداشت و همه سراغ میگرفتن  نه این که خیلی کم هستیم  ...انقدر که ما فعال هستیم ...و راستی رقص کشورشونم اجرا میکردن که هند خیلی قشنگ بود ...با لباس های مخصوص خودشون ...

دیگه الانم برم یه کم به کارای دانشگاهم برسم و بعدم لا لا....فعلا بای

 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388 |

 

روزانه

 .......

این چند روزه همش درگیر پروژه های دانشگاه هستم ..دوشنبه  یه دونشو دادم ..یکی هم باید جمعه تحویل بدیم که من هنوز کاری نکردم دارم دیوانه میشم ..سخته ....

شنبه مهمون داشتیم ....چند تا از دوستامون که تا حالا خونمون نیومده  بودن ...برام یه سری بلور آلمانی هم کادو اوردن که شامل ..یه جای میوه ..یه رولت خوری ...یه ظرف پایه دار برای کیک و ۶ تا بشقاب که همه یت هستن خوش گذشت

یک شنبه  هم که خونه بودیم و عصری فقط یه سر رفتیم دیدن دوستامون که تو خوابگاه دانشگاه هستم و هر کدوممون رفتیم پیش یه تفر و ۲ ساعتی هر کدوممون پیش دوست خودمون بودیم و برگشتیم ...این دوست من بیچاره هنوز ویزای شوهرش درست نشده که بیاد و تنها اینجاس و الان چند ماهه که شوهرشو ندیده ..انشالا زودتر درست بشه ویزاش و بیاد چون تنهایی خیلی سخته  د

دوشنبه و سه شنبه هم دانشگاه بودم از صب تا شب ....دیروز از شرکت های مختلف امده بودن و غرفه زده بودن که خودشونو معرفی کنن که بعدا دانشجو ها راحت تر باشن باشن برای شناخت شرکت ها و کار تابستونی ...هر کدومم یه سری گیفت داشتن که روی میز چیده بودن که برداریم ...ما هم دیگه ترکوندیم .....

الانم وقت نهاره و من امده بعد کلاس تو کتابخونه و دارم وب گردی میکنم .. گفتم یه سری بزنم و آپ کنم ....دیگه برم برای نهار که بعدش کلاس دارم

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |

 

...سرم شلوغه؟؟؟

سلام به همه ...خوبید ؟؟؟
از اون شب (جمعه)كه رفتیم دیدن دوستامون ، ساعت ۱۱ از اونجا اومدیم وتازه رفتیم خونه یکی دیگه مهمونی، و تا ساعت ۲ اونجا بودیم ....

شنبه هم كه شب به کباب خوردن دعوت بودیم و از صبح رفتیم خرید تا عصری بعدشم رفتیم مهمونی ،خیلی خوش گذشت دیگه خیلی دیر وقت اومدیم خونه، آخه صاحب خونه هم میخواست فرداش یعنی ۱ شنبه بره ایر*ان و مشغول جم کردن بارش هم   بود ،آقایون كه مشغول بازی پو*کر بودن و ما هم یه کم به دوستمون کمک کردیم ، و هم خونشو  جم و جور کردیم بعدش برگشتیم

 ....تا ۱۱ فرداش  خواب بودیم ...برای شام هم مهمون داشتم كه باید مشغول پختن غذا میشدم دیگه با کمک آقای همسر کارهام تا ساعت ۶ تموم شد كه مهمانها هم ساعت ۷ امدن و تا ساعت ۲ بودن خونمون ...آخر شب همه با هم ورق بعضی کردیم و کلی خندیدیم  .. ۶ نفر بودن همه هم آقا
....اونا كه رفتن من جم و جور کردم خونه رو و خوابیدیم

 فرداشم کلاس داشتم كه دیر رفتم دانشگاه ......تا شب کلاس داشتم ..دیروز هم همین طور ....

راستی دو روزه که سر در دارم خیلی هم شدید ..شب ها بیشتر میشه که چند تا قرص میخورم میخوابم خدا کنه امشب اون طوری نباشم
الان هم سر کلاس میباشم و برک هستش كه من اومدم آپ کنم ...آخه ما سر کلاس لب تاپ میاریم و منم در حال گشتن در نت میباشم دائم( عوض درس گوش کردن )
آقا همسرم طبقه پایین کلاس داره...صبح رفت شرکت تا ۲ بعدشم دانشگاه ...بعد کلاس با هم میریم خونه یه چیزی بخوریم بعدش بریم خونه یکی دیگه از دوستامون مهمونی ...میخوایم چند تا نرم افزار ببریم واسشون نصب کنیم .....
من حتما موفق میشم با این همه گشت و گذار ...همه درسهام مونده + تکلیف هام كه باید هفته دیگه  تحویل بدم و هیچی بلد نیستم 
کلا سرم خیلی شلوغه   انقدر که شیطونم

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

 

امتحان

سلام سلام ..
از روز دوشنبه تا امروز درس خوندم (آمار و احتمالات )...امروز  ساعت ۹ امتحان داشتم تا ۱ ....
ولی اصلا جالب نشد  خیلی سخت بود ،۴ تا سوال كه هر کدوم از چند تا بخش تشکیل شده بود و جوابهای طولانی من وقت کم اوردم ،،،ولی خوبه كه این نصف نمره پایانی هستش ...خدا کنه خوب بشم ....
بعد امتحانم با یکی از دوستام كه ۱ شنبه در مییاد ایر*ان و خرید داشت رفتیم یه مرکز خرید گشتیم و یه  چیزی خوردیم و یع کمی خرید کرد برگشم خونه ...آقای همسرم الان رفت فوتبال و منم ی کم استراحت کردم و الان برم ی شام بزارم ،،كه بعد شمام میخوایم بریم دیدن یکی از دوستامون كه برای ۸ ماه   دارم میرن آمر*یکا برای درس شوهرش(دکترا میخونه ) كه خدا حافظی کنیم ....
الان آقای همسر امد دیگه ،،رفت یه دوش بگیره منم برم برنجمو آبکش کنم و ماهی ها رو بزارم سرخ بشه  ....

فعلا بای بای

جمعه دهم مهر 1388 |

 

از شنبه تا ...

 

...شنبه برای شام ساعت ۶ مهمون داشتیم(اینجا رسم اینه و وقتی که میان مهمونها شام رو میکشن) ۵ نفر که یکی مجردی اومده بود اخه خانمش ماموریت رفته ایر*انکه طبق معمول دیر اومدن ..و ما هم گشنه اخه از صبح چیزی نخورده بودیم ....

بعد خوردن شام دیگه چایی و کیک .میوه و تنقلات....و مشغول صحبت کردن که ساعت ۱۰ تصمیم گرفتن که یکی از بچه ها بره از خونشون قلیون بیاره چون ما نداریم ..چون اهلش نیستیم ...آقای همسر گاهی اوقات میکشه  توی جمع دوستان ولی من تا حالا امتحان نکردم ...دیگه ساعت ۱۰:۳۰ برگشت و روبه راه کرد(قلیون) ..دیگه با ساعت ۲ بودن و خیلی هم خوش گذشت ..گفتیم و خندیدم

فرداشم تا ۱۱ خواب بودیم و بعدشم که یه کمی خونه رو به اتفاق مرتب و تمیز کردیم و یه نهار که از غذاهای دیشب مونده بود حوردیم و بعدشم نشستیم پای درسهامون ....من که امتحان دارم ..اقای همسرم که در طول هفته یه پاش دانشگاه و یکی شرکت .دیگه یه آخر هفته میمونه برای رسیدن به درسها و تمرینها  ....دیگه آخر شبم اقای همسر وسایلهاشو جمع کرد(لباس بارونی و لب تاب و یه ساندویج برای صبحونه که صبح از یخچال برداره ..اینجا برای پرواز های داخلی هیچی سرو نمیشه فقط چای و قهوه ..خیلی خسیس میباشن) که امروز از طرف شرکت بره یه ماموریت به شهر دیگه که صبح ساعت ۶:۳۰ پرواز داشت ..با ماشین نرفت فرودگاه و با تاکسی رفت صبح...ساعت ۵ این اقای همسر همیشه برای جایی رفتن عجله داره ...رفته دم در قبل اینکه تاکسی زنگ بزنه .....شب برمیگرده ساعت فکر کنم ۱۱:۳۰ برسه خونه

منم ساعت ۱۰ بیدار شدم و یه چایی و صبحونه و مشغول درسها ....و گاهی هم  در حال وب گردی ...من درست نمیشم نمیدونم چرا انقدر من تو اینترنت سر گردانم ؟؟؟؟؟

داره بارون میباره ..همچنان چند روزه همراه باد ..دیگه پاییز که شبیه زمستونه شروع شد اینجا ...بخاری هارو روشن میکنم وگرنه یخ میزنیم

دیگه برم من ....یه فکری برای نهار کنم ؟؟؟؟

 

 

دوشنبه ششم مهر 1388 |

 
Blog Skin