تبليغاتX
عشق من
عشق من

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



یلدای 88
.....

دیرو صبح زود بیدار شدم ....یه کمی چت با دوستم ....صحبت با مامان ......

ساعت ۱ دوستام آمدم و با هم رفتیم خرید ...این خرید تا ساعت ۵ طول کشید ..

.آمدیم خونه (من و دوستم)...آقای همسر از سر کار برگشته بود ....و زیر حبوبات آش رو روشن کرده بود ....

دیگه با دوستم مشغول شدیم ...یه عالمه پیاز سرخ کردیم برای آش و کشک بادمجون ....

ماکارونی هم درست کردم ...نون ها رو که تازه بود خریده بودیم رو قیچی کردیم ....و همه چیز رو ساعت ۷:۳۰ آماده بود .....آقای همسر هم میز رو چید ....دیگه مهمونها آمدن ....

آش رو همشو خوردن (یه قابلمه بزرگ ) ...کشک بادمجون هم یه ذره موند ..ولی ماکارونی همش موند .....که آخر شب ظرف کردم با خودشون بردن (آخه مجرد و مرد میباشن).....همه هم از غذا ها تعریف کردن ....

دیگه بعدشم بساط میوه و آجیل . چیپس و پفک ....و فال حافظ ...که من باز کردم به نیت جمع .که همه میگفتن خیلی خوب آمده براشون ...و آهنگ های درخواستی ...و کلی عکس ...و خنده ..

توی جمع یه دختر بود و ۵ تا آقا ..دیگه من با دوستم رفتیم توی اتاق با هم صحبت کردن و آقایون هم ورق بازی میکردن .....

دیگه ساعت ۱  شب بستنی خوردیم و ساعت ۲ رفتن خونشون ....

منم از خستگی هلاک افتادم خوابیدم تا ساعت ۱۱ امروز ...از وقتی هم که بیدار شدم مشغول خونه ....جمع کردن وسایل و .....

ولی خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت ....امیدوارم به همه شما هم خوش گذشته باشه


سه شنبه یکم دی 1388 توسط 



شب یلدا و برف
سلام به همه دوستای خوبم ...

اول شب یلدای همه مبارک باشه و درکنار خانواده انشالا خوش بگذره ...

زندگی تند تند میگذره ....چه زود گذشت ....

پارسال شب یلدا کنار خانواده ...دور از آقای همسر ..که ۵ ماه بود همو ندیده بودیم ...

و آخرین شبی بود که ایران بودم ....مامانم که گریه میکرد ..منم طاقت دیدم اشکاشو نداشتم منم گریه میکردم ....خوب بود ... آقای همسرم در انتظار و خوشحالی از این که دوری تموم شده

الام ۱ ساله که از ایران آمدم بیرون ....توی این ۱ سال هم خوشی بوده ..هم نگرانی و اضطراب ...ولی خوشی بیشتر بوده .....نمیدونم چند تا شب یلدای دیگه رو باید دور از وطن و خانواده سپری کنیم ؟؟؟

حالا !!!! فردا شب مهمون دارم برای شب یلدا ....دوستامون که اینجا تنها هستن ...بیان که دور هم باشیم و شب خوبی بشه برای همون ...تازه قراره آش رشته و کشک بادمجون هم بپزم به درخواست خودشون دیگه فردا باید خرید هم برم ...که یکی از دوستام میاد که با هم بریم .....

۲ روز برف میبارید ..وای چه برفی ..امسال اولین باره که همچین برفی میباره ....

دیشب مهمون(همونهایی که فراد شب هم میان ) داشتیم که تا ساعت ۳ اینجا بودن ...بیچاره ها تا رسیده بودن اینجا توی اون برف ...صد با ماشین رو ها داده بودن ....دیگه شب که میخواستن برن رفتیم بیرون همین کنار خونه عکس گرفتیم این و اینم امروز با آقای همسر رفتیم همین اطراف گرفتیم این و این.....دیگه ۲ ساعتم ماشین رو از برف پاک کردیم ...که شده بود ماشین برفی از دیشب تا امروز ...

راستی جمعه هم مهمون داشتم که به خوبی برگزار شد ..و خوش گذشت ...

دیگه امشب انجمن ایرانیان مراسم شب یلدا گرفته بودن ..ما هم دعوت بودیم که نرفتیم ..آخه دوستامون هیچکی نمیرفت ....خودمون یه مراسم داریم ۵ شنبه که شب کریسمس هم هست که فکر کنم ۴۰ نفری هستیم ...دوستایی که بیشتر با هم رفت و امد داریم و اغلب دانشجو یایه جوری به دانشگاه ربط دارن ....

دیگه ۵ شنبه شب کریسمسه و اینجا تا ۲ شنبه هفته دیگه همه جا یعنی همه جا تعطیله و هفته دیگه هم یال نو میلادی ..که بازم همه جا تعطیل خواهد بود ....خیلی دلگیر میشه ...باید با مهمونی رفتن ومهمونی دادن خودمونو سرگرم کنیم

دیگه منتظرم حراج ها شروع بشه که برم خرید ...سوغاتی برای عید که میخوام بیام وطن

پس فعلا بای بای

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط 



مهمونی و خرید
سلام به همه دوستای خوبم ....

من خوبم ...شما هم خوبید ..انشالا که همه خوب باشن و سلامت ....

هوا بد جوری سرد شده ...برف نمیباره ولی سرده .....منم سرمایی میخوام برم بیرون ۱۰۰ تا لباس میپوشم ...بازم همیشه با گلوم مشکل دارم .....

تا چهار شنبه آقای همسر امتحان داشت و منم هیچ کار خاصی نکردم ....فقط چند تا مهمونی رفتم و مهمون داشتم ...

بیچاره اقای همسر رو میفرستادم دانشگاه درس بخونه ....

شنبه برای شام مهمون بودیم ...که خیلی خوب بود....

۳ شنبه هم ۲ تا از دخترها  از دوستام رو برای نهار دعوت کرده بودم که ساعت ۲ اومدن و تا ۸ بودن ...آقای همسر که اومد از دانشگاه ۱ ساعتی بودن و رفتن ...کلی هم گفتیم و خندیدیم و کلی منو مدل کردم و ارایش شدم ....دیدینی ....

این آرایش از اونجا شروع شد که من گفتم یه مغازه وسایل ارایش مارک مکاپ فکتوری رو ۲ تا بخر پول یکی روبده کرده . منم که منتظر بودم تا اینجوری بشه فوری ....یه ریمل و یه رژ گونه که قبلا نشون کرده بودم رو خریدم و پول اونی که بیشتر بود رو دادم و اون یکی مجانی ..چه حالی میده .....من قبلا هم 2 تا پنکیک از همین جا با همین مارک همین طوری خریدم که خیلی راضی هستم ...فکر میکنم که کیفیت خوبی دارن محصولاتش .....دیگه دوستام تا دیدن گفتن بیا ارایشت کنیم ...موهامو سشوار کردن و عکس هم گرفتیم و کلی خوش گذشت .....

4 شنبه(16 دسامبر) از خیلی وقت پیش میدونستم کهMEXXقراره حراج بزنه ...و منم در فکر خرید یه پالتو ازش ...دیگه دوستم تماس گرفت که زنگ زده به فروشگاه و اونها گفتن که امروز شروع کردن تا 4 روز ...حالا مجبورم که خرید کنم ..میبینید ؟؟؟

دیگه اونم گفت که ماشینو همسریش برده ..منم گفتم که ساعت 1 امتحان آقای همسر تموم میشه و بعدش میخواد بره شرکت که نزدیک اون مرکز خرید هم هست و ما رو برسونه ...و برگشت هم همسر دوستم بیاد دنبالمون ....

دیگه رفتیم ...چند مدل پالتو داشت که من مشکی میخواستم ....دیگه با حدود 40% تخفیف یکی خریدم به قیمت 240 تومن ....اون دوستم هم یکی خرید ..اون که خیلی زود خرید ...ولی من هی دور زدم و نمیدونستم بخرم یا نه ..دودل بودم ...به آقای همسر هم زنگ زدم که یه سر بیا ببین ..میگه که 1 ماهه میگی که 16 ام میخوام برم پالتو بخرم ...خوب بخر دیگه ...اگه دیگه سایزت فردا نباشه میخولی چکار کنی ...دیگه خریدم ....هنوزم داغم ....به نظرم خیلی گرونه ....البته اینجا قیمت اصلی همه چیز گرونه ولی این یکی فروشگاه دست همه رو از پشت بسته ....عکس پالتو و این

دیگه دیروز هم رفتیم عصری یه سری خرید سوپری ....برای اینکه امروز برای شام مهمون دارم .....

الانم برم یه کم به خونه برسم ...

تا بعد ....بای بای


 ممنون آواز جونم ....بلاخره شد ....اصلا نیمدونستم که توی لینک باید این کار رو کرد ..همیشه من با افزودن تصویر عکس میزاشتم ....قربونت

 

 

 


جمعه بیست و هفتم آذر 1388 توسط 



برای مینای عزیز.....
مینا جون با این که نیمیشناختمت ....ولی تمام وجودم لرزید .....

اشکام همین جوری سرازیر میشه .....امیدوارم که حقیقت نداشته باشه ...

خدایا یه صبر عظیم به مینا و خانواده وخانواده محمد مهدی عزیز از دست رفته عنایت کن ....

روحش شاد

وبلاگ مینا :http://tonorecheshami.blogfa.com

......................................................................................................................

عزیزان یه ختم قران لطف کردن و یکی از دوستان گذاشتن اگه مایلید به اینجا سر بزنید :

(سلام به همه دوستان مینای عزیز...

برای شادی روح محمد مهدی.عشق مینا ختم قران در وبلاگ گذاشتم

لطفا در صورت همکاری و سهیم شدن در این کار سر بزنید و اطلاع دهید...

کیمیا :http://kamyareman.blogfa.com)



 


چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 توسط 



خاطرات سفر
::::::::::::::::::::::::

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سلام ...

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدیم ...چمدونو از شب قبل اماده کرده بودم ....

تاکسی گرفتیم رفتیم فرودگاه ...همکارای آقای همسر رو دیدم ...

ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم مقصد همه با هم از این تاکسی باس ها گرفتیم تا بریم هتل ....

وسایل رو گذاشتیم و  رفتیم یه دوری بزنیم شهر رو ...هتل هم همون توی مرکز شهر بود و کنار دریا...

اولش که رفتیم که بریم بالای کوه با یه ترن ....تا شهرو از بالا ببینیم ...اینم عکس راه که بلا رفتیم

راست میرفت بالا ..منم ترسو ..از بلندی میترسم همش فکر میکردم الان میافتیم ...

اون بالا خیلی خیلی سرد بود ..با این که خیلی هم پوشونده بودیم خودمونو ویلی بازم سرد بود...

اینم عکس شهر از بالا... .البته چون همه جا اب و کوه شهر یه جا جمع نیست و پراکندگیش زیاده ..

اون بالا برای تابستون خوبه که بری توی دل کوه و ابشار ها و چشمه ها رو ببینی ..که به علت زمستون ما نرفتیم چون واقعا سرد بود ....

برگشتیم پایین ...رفتیم یه دوری توی خیابونها زدیم ولی چندان فرقی با اینجایی که ما هستیم نداشت و همه چیز تکراری ...مغازه ها ..جنس ها .....

گفتیم بریم یه چیزی برای نهار بخوریم ...که هر چی دنبال یه رستوران عربی یا ترکی گشتیم پیدا نکردیم ....

مجبور شدیم بریم مک دونالد بخوریم ....که اصلا سیر که نمیشه آدم با این غذا .....

بعدش رفتیم توی یه مرکز خریدش که یه کمی خوردنی بخریم و یه قهوه بخوریم گرم بشم...

اینم عکس از طبقه بالا همون مرکز خرید که اسمش گالری بود ...

همه جا بو و حال هوای کریسمس داره و همه مشغول خرید ....

دیگه ساعت ۲:۳۰ بود که برگشتیم هتل ....انقدر سرما خورده بودیم که هر کدوم یه قرص خوردیم و از ۳ تا ۵ خوابیدیم ...

دیگه بیدار شدیم اماده بشیم برای ساعت ۷ که مراسم شروع میشد ....

ساعت ۷ رفتیم پایین ...مراسم توی لابی هتل برگزار میشد ....

با باقی همکارای اقای همسر که توی اون شهر هستن آشنا شدیم  ...

که یکی شون ایرانی بود ...با خانمش امده بودن ....که بر حسب تصادف همکلاس آقای همسر توی دانشگاه هم بود آقاهه .....

انواع نوشیدنی ها رو هم سرو میکردن ...خیلی هم شلوغ بود .....

همه با لباس شب و مجلسی امده بودن ....و خیلی رسمی ....

وقت شام شد..نمیدونستم که شام اینارو میخورم یا نه .....

که خوب بود ..اسم غذای سنتیشون پینه شوت بود که از گوشت گوسفتد تهیه میشه که خشک شده و نمک زده شده ....و ۴۸ ساعت توی آب میزارن که شوریش بره و گوشت باز بشه ...

بعدش بخار پز میکنن و با سیب زمینی و سالاد و ...میخورن ....اینم عکسش ...غذای خودم ..

اون بغلیش (سفیده ) هم یه چیزی شبیه حلیم خودمونه که با شکر و دارچین میخورن ....

بعد شام هم قهوه و کارامل و کیک کلا دسر سرو شد .....

بعدشم موسیقی زنده که اونهایی که بلد بودن میرقصیدن مثل(سالسا) ...که من که اصلا بلد نیستم ...

و جالبه که آد های مسن هم میرقصیدن ..و ما تماشا .....و گفتگو با اون خانواده ایرانی

ساعت ۱ رفتیم بالا که بخوابیم ...هنوز صدای آهنگ میومد ....

ساعت ۹:۳۰ بیدار شدیم ...رفتیم برای صبخونه چون تا ۱۰:۳۰ بیشتر نبود ...نمیخواستم بیدار شم به زور بیدار شدم ...

صبحونه هم مفصل بود ..همه چیز ....(صبخونه هتل های ایران یه چیز دیگس)

ساعت ۱۲ ..اتاق تحویل دادیم و همه با هم رفتیم فرودگاه ...ساعت ۳ خونه بودیم .....

اینم از سفر کوتاه ما ...خوش گذشت ....

 


دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط 



روزانه +مهونی
>>>>>

>>>>>>>>>>>

سلام سلام ...خوبید دوستای خوبم ؟؟؟؟

اول عید همه مبارک باشه و امیدوارم همه شاد و خوشحال باشین این تعطیلات

این چند روز ......

دوشنبه که امتحان داشتم .....

سه شنبه خودم به تنهایی برای خرید بیرون رفتم ..ولی به غیر از خوردنی چیزی نخریدم  ساعت ۶ رفتم تا ۸

الان اینجا ساعت ۹ طلوع میکنه خورشید خانم و ساعت ۴ غروب ...البته گرما نداره

دیگه روز خیلی کوتاه و سرده ...

۴ شنبه دیگه تو روز رفتم سیتی سنتر تا فروشگاه های توی خیابون رو هم ببینم ....

دیگه یه کیف ..دستکش و یه شال گردن تونستم بخرم ....

۵ شنبه هم أقای همسر امتحان داشت ....منم بلند شدم از خواب آبگوشت گذاشتم و زنگ زدم به ۵ تا از دوستامون که مجردن (البته ۲ تاشون ازدواج کردن ولی هنوز ویزای خانمشون درست نشده بیان) تا بیان شب دور هم بخوریم ...

دیگه أقای همسر که امتحانش تموم شد امد و با هم رفتیم نون لواش و چنر مدل ترشی و چیزایی دیگه که میخواستیم برای شب خریدیم و برگشتیم ....

بچه ها که آمدن ..نمیدونید چقدر خوشحال شده بودن از دعوتم ..آخه از تابستون که از ایران امدن آبگوشت نخورده بودن و ..یکی میگفت اشک توچشمام جمع شد وقتی گفتی آبگوشت .....

آخه خیلی گناه دارن ..توی خوابگاه که چیزی نمیتونن درست کنن ...تازه یه وقتایی ادم محیط خونه رو دوست داره ..منم خدایش تا حالا چند بار دعوت کردمشون

دیگه تا ۱۲:۳۰ بودن و کلی صحبت کردن و خندیدم و خوش گذشت

الان هم که هنوز بعضی وسایل ها روی میزه و باید بلند شم و خونه تمیز کنم ....

یه آلمه کار دارم برای انجام ...آخه فردا (شنبه ) قراره صبح با همکارای شرکت اقای همسر بریم یه شهر دیگه این کشوری که هستیم ....ساعت ۱۰ پروازه ...اخه این شرکت توی هر شهری یه دفتر داره و امسال قرار شده ما بریم اونجا

مهمونی کریسمس گرفتن فردا شب و ما هم دعوتیم ....۱ شنبه هم ساعت ۲ بلیط برگشت داریم ...

مراسم تو همون هتلی هست که ما مستقر هستیم (البته همه رو شرکت گرفته )

قراره غذاهایی که توی شب کریسمس میخورن و رسمه رو سرو کنن  بریم ببینیم چیه ؟؟          عکس میگیرم حتما و میزارم اینجا اینم از شب عید ما

نمیدونم چی لباس بپوشم ...رسمی یا ؟؟؟؟

دیگه یه مقدار استرس دارم اخه همکاراشو تا حالا ندیدم ....میترسم تو صحبت کردن کم بیارم

امیدوارم خوب باشه

دیگه بعدا میام همه چیزو شرح میدم بعد سفر

 


جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط 



عید قربان
""""""""""""""""""""""""""""

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

عید همه مبارک باشه و انشالا به شادی و خوشی بگذره

دوشنبه امتحان دارم دیگه تموم میشه ...راحت میشم

این چند روزه هم به درس خوندن گذشت ...کار خاصی نکردم ....

دیشب بله برون برادر شوهرم بود ..ما نبودیم ولی تعریفاشو شنیدم ...

با جاریم ۱ بار صحبت کردم ...همون شب که عقد کردن ...

تا ادم کسی رو نبینده به نظرم نمیتونه باهاش ارتباط برقرار کنه ....ما که این طوری بودیم

حالا امیدوارم در اینده بتونیم برای هم دوستای خوبی باشیم ...

الان مامانم با زن عموهام خیلی ارتباطشون خوبه ..

منم دلم میخواد همون طور باشم ..البته این مامان که همیشه اگر هم مشکلی به وجود میاد گذشت میکنه ...

نمیدونم من میتونم اونجوری باشم یا نه  

 

 


جمعه ششم آذر 1388 توسط 



عروسی ...هوراااا...
>>>>>>

>>>>>>>>>>

این چند روزه خیلی خوشحالیم .....اخه برادر شوهرم بالاخره داره ازدواج میکنه ....

نه که فکر کنید سنی داره ..۲۶ سالشه و عروس خانم ۱۹ ساله ...امشب بله برون بوده اونجا ....

یه جور جواب گرفتن و برای عروس هم یه انگشتر +یه چادر و گل و شیرینی بردن و درباره مهریه و این جور چیزا صحبت کردن ....

فردا صبح هم قراره برن آزمایش و بعد از ظهر هم انشالا عقد کنن ....

عکس عروس خانم رو هم دیدم ...یعنی دادشم بعد مراسم واسمون فرستاد .....

این هفته مثل اینکه خانواده عروس بله برون میگیرن عید قربان ...که ما نیستیم یعنی اصلا هیچ جوری نمیشه که بریم ....چون امتحان داریم ....

مراسم نامزدی رو هم گذاشتن برای بعد محرم که ما هم همون عید یا ۱ هفته قبلش که ما هم بریم اون موقع .... ما رسم داریم  برای عقد هم مراسم میگیریم و هم برای عروسی ۲ بار یعنی  

پس نتیجه این که من عید ایران هستم ....سال پیش نبودم خیلی نارحت کننده بود

دیگه من که خوشحالم ..چون این برادر شوهرم خیلی سخت میگرفت و اینکه جاری دار شدم ....

آقای شوهرم که نگو دیگه ...داره بال در میاره ....همین که سر و سامون گرفت خیال ما راحت شد ..

اخه پدر شوهرم وقتی که اینها خیلی کوچولو بودن فوت شدن (خدا رحمت کنه )و آقای شوهر یه جورایی احساس مسئولیت میکنه ...با این که خواهر هاشون از همسری من بزگترن ولی این پسر بزرگه دیگه

بعدا ادامه رو مینویسم ..ببینیم فردا چی میشه ؟؟؟

................................

امشب همش یاد روز عقد خودمون بودم که شب قبلش تا صبح بیدار بودم از استرس زیاد خواب نداشتم وسر درد شدم مجبور شدم قرص بخورم و جواب آزمایشم مثبت شد(من معتاد بیدم )

یه اشنا داشتیم تو آزمایشگاه که اون عوض کرد ازمایش منو ...حالا سر فرصت همه چیزو میام تعریف میکنم

دوشنبه امتحان داریم ...خیلی هم سخته امتحان من ....نمیدونم چکار کنم ؟؟؟

 

 


شنبه سی ام آبان 1388 توسط 



درس
.....

...........................

.........................................

دیروز امتحان داشتم ..خوب بود ...

 ۲روز کامل تا ۱۱ شب دانشگاه بودیم و با دوستام درس میخوندم ..

آقای همسر هم امتحان داشت دیروز ...امتحان ها اینجا ۴ ساعته ....فکر کن ..از ۹ تا ۱ ....

دیگه دیروز بعد امتحان با آقای همسر رفتیم خرید..

یه مقداری برای خونه وسیله لازم داشتم خریدیم (خوردنی ) و برگشتیم ..

اومدم نهار خوردیم ..خوابیدیم ۲ ساعت ...بعدش با مامان و بابا صحبت کردم ...

خونه رو تمیز کردیم که خیلی دیگه به هم ریخته بود ...

فیلم دیدیم ..شمس العماره قسمت آخر .... بعدم لا لا ....

الانم آقای همسر رفته دانشگاه درس بخونه ..منم خونه هستم ..

منم درس دارم ولی نمیدونم چرا نمیخونم ...چرا ؟؟؟ ۲ شنبه هر دومون امتحان داریم ....

.................................

اون شب هم مهمونی خوش گذشت کلی ..همه دوستهامون بودن ...

غذا هم خوب بود غذای ایرانی و چند مدل غذلی چینی (من که دوست ندارم )...

موزیک زنده هم داشتن ....دیگه کلا خوب بود ....

شنبه هم یه دوست مجردمون ساعت ۱ تماس گرفت که شام بریم خونش ...

منم یه لوبیاپلو درست کردم برداشتم با خودم ...یه گل ارکیده هم خریدیم و رفتیم ...

آخه ادم برای مجرد چی بخره ..تازه خونشم فرنیش شده است ....

تا ۱ بودیم ..البته ۷ نفر دیگه هم بودن ...

خودشم کلم پلو و ماکارونی وکشک بادمجون پخته بود ..خیلی هم خوشمزه

دیگه برم سر درس ....

بای بای

 

 

 


پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط 



درگیری
سلام به همه دوستای خوبم ....منم خوبم ...

این چند روزه همش یا دانشگاه بودم یا تو خونه مشغول انجام پروژه دیگه کلافه شدم ..یکی شو باید امروز بفرستم ....

آخه از هفته دیگه امتحان های ما شروع میشه و دیگه نمیشه از زیرش در رفت ...خیلی سخته ....من تا أخر نوامبر امتحان دارم ۳ تا ..ولی اقای همسر تا ۱۶ دسامبر ....من که ترم اولم ولی اقای همسر ترم ۳ و ترم دیگه پروژه پایانی داره و تموم ...من تلزه اول بدبختیمه

بعدشم شاید تعطیلات کریسمس بریم مسافرت ..هنوز تصمیم نگرفتیم کجا ولی شاید اسپانیا ..یه جای گرم البته یونان هم فکر کنم خوب باشه ...

دیگه برای سالگرد ازدواجمون من برای آقای همسر هیچی نخریدم ..چون چیزی لازم نداشت و اینکه دویت داره خودش باشه واسش چیزی میخری ..یه کیک درست کردم همین ..البته دیروز یه مغازه کفش فروشی معروف اینجا حراج زده بود که اقای همسر یه کتونی تیمبرلند خرید که ۱۷۰ تومن بو شده بود ۸۰ تومن که به حساب همون کادو شد ....آقای همسر هم منو غافلگیر کرد ..آخه از این عادت ها نداره خودمو میبره و میگه هر چی میخوای بخر ....اون شب واسم یه سری دیور (جادور)که شامل ادوکلن (بوش محشره )و لوسیون بدن و یه کیف که اینها توش بودن و اونها هم داخل یه جعبه خوشگل بودن ...رو هدیه داد ..اون عکسم نشد دیگه روی کلمه دیور کلیک کنی بازه بشه بذارمش ؟؟؟؟راهنمایی بیشتر ..ممنون ..پیس که میکنی میاد جای اون کلمه خوب ....

دیگه امشب سالگرد ازدواج یکی از دوست هامون دعوت هستیم ..جدودا ۵۰ نفری هستیم ..فکر کنم خوش بگذره ..دیگه برم به کار هام برسم...

بای


جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط 



Blog Skin