تبليغاتX
عشق من























عشق من

 

سلام علیکم ...

خوبید ..خوشید ؟؟؟؟ما هم خدا رو شکر خوبیم ...میگذرونیم ...

در تدارک تولد ۱ سالگی دخملی هستیم ...باورم نمیشه داره ۱ سال میشه .....فعلا یه جایی رو گرفتیم و لیست مهمون ها رو تهیه کردیم حدود ۸۰ نفر .....شام هم باید درست کنم البته دوستام کمکم میکنن ....دیگه کیک هم بیرون سفارش میدم .....لباس برای خودم خریدیم ..اوا داره ولی بازم اگر پیراهن قشنگ ببینم میخرم

اخر این ماه امتحان زبان اینحا رو دارم ..برای اقامت دائم بهش نیاز دارم ..دعا کنید قبول بشم ...

دخملی هنوز راه نمیره تنبل خانمی ...۲ قدم بعضی اوقات ....شیطون شده ماشالا ..از دیوار راست میره بالا ...غذا خیلی بد میخوره و هر وعده غذاش ۱ ساعت طول میکشه ..دلم میخواد موهامو بکنم از دستش ....نمیدونم چکار کنم .

الان دارم چافاله میخورم ..بفرمایید ...اصلا هم خوب نیستن ..نمیدونم مال کدوم کشور هست این مغازه شرقی ها اورده و همسری هم ۵ تا بسته بزرگ خریده ...قابل خوردن نیست سفت شدن ...

دیگگگگگگههههه زندگی به ارومی میگذره ..از خونه بودن خسته شدم ولی خوب چکار کنم باید به خاطر اوا خونه باشم دیگه .... ۴ شنبه با اوا مثلا رفتیم خرید ...انقدر توی کالسکه نق زد ....ن نشتم نوی یه رستوران و کافه و شیرینی سفارش دادم که بشینیم و نهار  بدم .. ۱ ساعت طول کشید اخرشم یه ظرف شیشه ای شکست دیگه با خحالت برگشتیم خونه ..ما باشیم که دیگه تنهایی با هم بریم بیرون .

میخوام بیام ایران ....ولی کی نمیدونم ؟؟؟؟ راستی برادر شوهری ۲ هم در شرف ازدواج میباشن ..امشب رفتن و صحبت کردن .....نتیجه رو نمیدونم

پست بعدی انشالا با عکس میباشد

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:22 توسط سارا| |

 

سلام سلام صد تا سلام ...

مبینم که من خیلی نمیام اینجا دیگه دوستام هم نظر نمیدن (گریه) ....ولی من همه رو تا اونجا که بشه میخونم و نظر میدم ...راستشو بخواین اونهایی که رمزی مینویسن یک کمی سختمه چون رمز یادم نمیمونه همش برم نگاه کنم ...میام سر میزنم ولی گاهی اوقات نمیرسم بخونم شرمنده میشم

دیگه چه خبرها ..ما خوبییم ...روزها با وورجک خونمون مثل باد میگذره ....از صب که بیدار میشم باهاش سرگرمم تا وقتی که همسری میاد خونه ...الان هم بزرگ شده اصلا نمیتونم ۱ دقیقه تنهاش بزارم دادش رو هوا میره اگر ببینه نیستم ......با اسباب بازی اصلا بازی نمیکنه و همش دوست داره با وسایل خونه و اشپزخونه بازی کنه ....هنوز راه نمیره ...۲ تا دندون های بالاش هم نیش زده و دیگه اینکه عاشقشم

منم مشغول کلاس رفتن و ۱ دونه درس دانشگاهم هستم که تموم بشه خیالم راحت بشه....باید دنبال کار بگردم ولی خوب اوا کمی بزرگتر بشه که از اخر تابستون مهد کودک جا گرفته بره اونجا و منم با خیال راحت به کارهام برسم .... 

مادر همسری هم قبل عید برگشتن ایران  خیلی هم از اینجا راضی بودن و خوشحال

دیگه روزانه خاصی نداریم به جز غذا پختن و بچه داری ..اینجا هوا هم سرده و نمیتونیم خیلی بریم بیرون مگر همسری بیاد خونه و با ماشین بریم که اونم باز با اوا سخته ...اخر هفته ها مهمونی میریم و مهمون داریم همیشه اوا هم به شلوغی عادت کرده و اذیت نمیکنه ما رو وقتی که اطرافش کسی باشه

الان هم اوا و بابایش خوابن منم آمدم یک کمی وب گردی ....اوا که بیداره اصلا نمیزاره و میاد روی مبل میشینه و همش لپتاب رو به هم میریزه و چند باری هم پرتابش کرده پایین عکس از دخملیم در ادامه ......

عکس در ادامه مطالب   


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:20 توسط سارا| |

 

سال نو همه دوستای گلم مبارک ....با آروزی بهترین و قشنگ ترین ها در سال جدید

اینم عکس دخملی ما دیشب در پارتی نوروزی :

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 10:29 توسط سارا| |

سلام و صد تا سلام ...همه خوبید ؟؟؟

مشغول خونه تکونی ؟؟ ما که که هیچ کاری نکردیم هنوز ...دارم یه سفره کوچولو میزارم و باید مقداری هم شیرینی درست کنم ....فردا هم خونه تکونی کنیم ....

امرزو مامان همسری از پیشمون رفتن و الان توی پرواز هستن .....جاشون خالی شده .....

این مدت خیلی سرم شلوغ بوده ..همش بیرون بودیم .....با کلاس و درس و بچه و....مشغول ...

هفته پیش یه سفر چند روزه داشتیم به آمستردام ....خیلی خوب بود و روحیه ام کلی عوض شد ...ولی بچم توی هتل خیلی اذیت شد چون جای بازی نداشت و یه بار هم از روی تخت افتاد زمین ....ولی در کل خوب بود ....

آوا چند روز دیگه ۱۰ ماهمه میشه و روزها مثل باد در گذر .....

الان اوا کلی بزرگ شده ..میخونه ..میرقصه ....با کمک مبل و میز راه میره و چند ثانیه بدون کمک میاسته ....

امدم یه خبری بدم ......قربون همه .....پیشاپیش عید همه مبارک و امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت و سلامت رو در پیش رو داشته باشید

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 15:5 توسط سارا| |

سلام به همه دوستای مهربونم ...خوبید همه .....اشنالا همیشه خوب و خوش باشید

من و اوا هم خوب هستیم .....از دست این دختر اصلا نمیرسم بیام بنویسم ....سرم که حسابی شلوغه مهمون داری ...بچه داری ...کلاس ...دانشگاه ....و از همه مهمتر شوهر داری شکلک

الان آوا داره ۹ ماهمه میشه ....از همه جا میگیره وبلند میشه  ...هیچی توی خونه نمونده از جلوی دستش برداشتیم ...حتی میز وسط هم نداریم ....آخه آوا این طوریه

برای آوا آش دندونی پختیم و دوستامون رو گفتیم امدن خونمون ....جای همتون خالی

دیگه خبر خاصی نیست ..با همسری یک کمی مشکل پیدا شده ..نمیدونم کم خیلی حساس شدم یا نه ..نمیدونم

این عکس آوا :

میخواد خونمون مهمون بیاد  این لباس رو هم دوستم براش بافته ....دستش درد نکنه

با راکرش بعد از حمام :

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 13:52 توسط سارا| |

 

خیلی وقته ننوشتم ...از وقتی آوا ۶ ماهه بوده ...همه رو میخوندم ولی به خدا نمیرسم بیام ببنویسم

الان آوا ۸ ماهه ....قربونش برم  از همه جا میگیره بلند میشه ....مرواریدیهاش هم در امده ۲ تا از پایین ....هنوز آش دندونی نپختم ...یعنی فرصت نشد ...دیگه ...میگه بده بده ...چیزایی که دوست داره بخوره رو میگه ....دیگه شیرین شده خیلی .....اصلا باور نمیکنم اینقدر زود گذشت این ۸ ماه با حضور آوا روزها تند میگذره .....

توی تعطیلات کریسمس خونه بودیم جایی نرفتیم ..آوا کلی کادو گرفت ....برای سال نو رفتیم یه شهر دیگه ۳ روز خونه دوستامون خیلی خوش گذشت ..با ماشین رفته بودیم و آوا هم توی راه اذیت نگرد

دیگه ۲ هفته هست مادر همسری از ایران امده و تا عید یا بیشتر پیش ماست ....

منم ۱ هفته هست که میریم کلاس زبان و روزی ۳ ساعت آوا و مامان بزرگش خونه میمونن تا من برگردم ....اینقدر سرم شلوغه نمیرسم بیام آپ کنم ..آوا ..درس ..کلاس ..مهمون ...کارهای خونه

توی این کامی عکس ندارم بزارم ...میام از آوا عکس میزارم .....کلی عقب هستم ....

دوستون دارم ..دلم برای اینحا تنک شده بود ....قول میدم زود زود بیام

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 23:12 توسط سارا| |

 

سلام سلاام ....خیلی وقته نیستم که بنویسم ..میخونم همه رو ولی شرمنده نمیرسم کامنت بزارم ...

امتحان دارم ..این ترم اخری با بچه خیلی سخت شده خیلی ....امتحان هام تموم بشه میام گزارش این چند وقته رو مینویسم حتما ......

آوای مامان هم کلی کارهای جدید یاد گرفته ..خودش به تنهایی میشینه ...سینه خیز میره ....این حروف رو هم میگه ...ماماما ...بابابابابا ...ددددددددد...جند بار هم گفته بابا ....فداش بشم من ...

۲ هفته چیش تولد ۶ نیم سالگی واسش گرفتیم ....البته فقط چند تا از دوستامون بودن ...زمان مثل باد میگذره  و بچه زود زود بزرگ میشه ...

مادر همسری هم داره میاد اینجا ...تا ۴۰ روز دیگه میاد و تا عید هست پیش ما ...خوب شد ....اخه من میخوام برم کلاس زبان و همسری سر کار و بچه رو هم کسی رو نداشتیم نگه داره ....یک کمی کمک میکنه ....

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:11 توسط سارا| |

اول ...عید همتون مبارک .....

سلام بعد از مدتها ....خوبید همه دوستای خوبم ؟؟؟انشالا همیشه شاد و سلامت باشید ...

میخونم همه رو ولی وقت گذاشتن کامنت ندارم ببخشید ...

اوا دیگه بزرگ شده خسابی ....چیزای مختلف میخوره مثل حریره بادام ..فرنی و سرلاک و میوه له شده ......میخواد بشینه ولی نمیزارمش ..بزار یه کم دیگه بزرگتر بشه ....

خودم هم خوبم ....درس و پروزه دارم و درگیرم ..اوا هم وقت نمیزاره که بیام بنویسم ....

هفته پیش ۴ شنبه ۵ امین ساگرد عروسیمون بود ...شام رفتیم بیرون و همسری گل خریده بود برای من و کادو هم گذاشتیم گه از جایی سفارش بده تا بفرستن ..منم هیچ کار نکردم .....

زندگی خیلی عادی داره میگذره ..البته با وججود بچه نمیفهمی که میگذره ...مخصوصا اگر کسی رو نداشته باشی که یه ساعتی بچه رو بزاری پیشش و بری برای خودت با خیال راحت بگردی ...واقعا اجساس میکنم دارم کم میارم ...خدا رو شکر هسری کمکم هست وگرنه که هیچی ....

اون هفته یه شب بچه رو هسری نگه داشت و من با دوستام رفتم سینما ..ولی دلم میخواد با هسری برم بیرون ....

اینم اوای ما :

میخونمتون ...برم یه کم به درسم برسم ...غذا درست کنم ....هنوز اوا خوابه ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 15:32 توسط سارا| |

سلام سلام ......

بالاخره بعد ۴۰ روز برگشتیم خونه ....آوا هم خوبه ..شلوغ کار شده خیلی ..میچرخه ..میخونه .....

ایران هم خوب بود ..عروسی برادر همسری بود ...کلی مهمونی رفتیم ....مسافرت نرفتیم ..با این دخمل کوچولو کجا میرفتیم .....

دیگه از وقتی برگشتیم آوا کلی بغلی شده و به شلوغی عادت و تنها که میشه گریه میکنه ....

اینم چند تا عکس ار اوا کوچولو ...

همتون رو میخونم سر فرصت .....بوس

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 20:29 توسط سارا| |

 سلام سلام به همه دوستای خوبم .....

الان احساس میکنم بهتون بیشتر نزدیکم ...از ایران آپ میکنم ....

این روزا مثل باد میگذره ...اوا هم خ.به ..خیلی بهتر شده اوایل خیلی غریبی میکرد و بغل هیچکی نمیرفت ..الان دیگه با همه دوسته ....

هفته  تولد همسری بود و تولد گرفتیم براش توی خونه مامانم اینها و مادر شوهر و برادرهاش هم آمدن ....

امروز همسری رفت تهران تا اخر هفته ....کار اداری داشت و دلش هم برای تهران تنگ شده بود ....

هفته دیگه عروسی برادر شوهری هستش و همه در تکاپو و خرید هستن ..منم لباس آوردم و راحتم ....فقط میخ.ام برم موهامو یه کاری بکنم ..ولی نمیدونم هنوز چه بلایی به سرش بیارم ؟؟؟

ممنون از همه دوستای گلم که به یادم بودیم و کامنت گذاشتین ...ببخشید که من نمیرسم بخونمتون ...همش سرم شلوغه ..از این خونه به اون خونه ...با بچه کوچولو ...آوا هم سرما خورده شده امروز رفتیم دکتر ...دارو باید بخوره ... فردا هم ۳ ماهش تموم میشه ....

قربون همتون

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:57 توسط سارا| |